سيد محمد باقر برقعى
575
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
دارد كه : « شعر معجونى است كه براى دردهاى ناشناخته آدمى ساخته شده و آتشى است كه شعله ندارد امّا گاه سركش و سوزنده است . » ساقى خود را هميشه جوان و هميشه عاشق مىداند و اميدوار است كه همواره چنين باشد امّا خود مىگويد : هر گل كه بيشتر به چمن مىدهد صفا * گلچين روزگار امانش نمىدهد از ساقى تاكنون مجموعهاى از اشعارش به چاپ نرسيده امّا در نظر دارد در آيندهاى نزديك مجموعهاى بنام « خاكستر گرم » منتشر سازد . دريچههاى هوا چو جام باده به دستت شكست اى ساقى * غبار غم به دل ما نشست اى ساقى هنوز بوى مىآيد ز كوى بادهفروش * مگو كه نيست اميدى كه هست اى ساقى ز سر خمار تو خواهى اگر كه برخيزد * به خاك ميكده بايد نشست اى ساقى هواى ميكده آلوده شد بيا بگشاى * دريچههاى هوا را كه بست اى ساقى ؟ چه مىكنى ؟ به كجايى ؟ مگر نمىبينى * بيا كه رفته دل ما ز دست اى ساقى به جاى باده شراب سرك مىنوشم * برس به داد من مىپرست اى ساقى فداى دست تو دور دگر بگردانش * كه مست بگذرم از چرخ پست اى ساقى ميان ما و تو اين رشتهى مودت را * بدانكه كس نتواند گسست اى ساقى سبوى « ساقى » اگر شد تهى چه غم اى دوست * كه مست روى تو بود از الست اى ساقى بگفت سايه و من ديدهام كه مىآيد * « مگو كه مرد رهى نيست ، هست اى ساقى » گلچين روزگار غمديده را زمانه توانش نمىدهد * آبى بهجز سراب نشانش نمىدهد ناگفتههاست در دل سوزان من ولى * دردا كه روزگار زبانش نمىدهد پير خميده قد كه زمان قامتش شكست * دل خوش مكن كه بخت جوانش نمىدهد